سلام
هی دست دست میکردم که چطور شروع کنم و چجوری این راه رو آغاز کنم ، پست اولم چجوری از آب در بیاد و ... در هر صورت تصمیمو گرفتم که شروع کنم و بنویسم...میدونی ، افکار تا درون ذهنت هستن در اختیار خودتن و در امنیت کامل حصاری که دور مغزت هست به سر میبرند و تا نخوای هیچ کس نمیتونه از درونش با خبر بشه اما زمانیکه اونا رو مکتوب میکنی دیگه شخصی نیستن و اون دایره امنیت سابق دورشون نیست واسه همین هیچ وقت دوست نداشتم دفتره خاطرات داشته باشم چون میترسیدم اطرفیانم بفهمن دربارشون چجوری فکر میکنم یا هزار جور سوء تفاهم پیش بیاد ..
یا شایدم ترسم از این بود که یکی دیگه رو تو افکارم شریک میکنم و یه شخصه ثالثی رو هم تو تنها مکانی که مخصوصه خودمه و فقط و فقط برای خودم ساخته شده راه میدم ، مثل موقعيتي كه هوو سر آدم بياد و آدم مردشو با اون شريك بشه، اون وقته که خودم و اون خلوت دنج افکارم رو دیگه نخواهم داشت...
در هر صورت این ترسا رو کنار گذاشتم و به روزی فکر کردم که دیگه نیستم و این جمله ها بیانگر بند بند ماهیت ذهنی و وجودیم میشه ، به این که میتونم کسایی رو با این کار خوشحال کنم و اینکه میتونم بهشون چیزی یاد بدم و ازشون یاد بگیرم . درهر صورت حالا اينجا بر بلندای قله ذهن ، از دورترین ماورای افق ، از بالای آسمان پاک و آبی خداوند و در کنار او هستم تا بخشي از وجودم رو بتراشم و اينجا ثبت كنم تا شايد ماندگار تر از من بشه...
و در اول و این آخر فرشته زمینیم رو میستائم که جرات نوشتن رو به من داد و حالا بالهای زخمیم را ترمیم میکند تا همراه اون با بالهای آسمانیش هم پرواز بشیم تا به مهمانی آسمان برویم... تقدیم تو باد...

